نام هنرمند: جان سینگر سارجنت نام اثر: مطالعه چهره روزینا فرارا
این جان سینگر سارجنت هم از اون نقاشانی است که میشه با دیدن کارهاش بیش از یک هفته را کلاْ در ماورا سیر کرد. شاید نیاز به توضیح نباشد که این نگاره هرچند یک نقاشی کامل نیست و بیشتر در حد یک طراحی و نقاشی اولیه و بیشتر به عنوان بررسی مدل مورد نظر است اما بسیار قابل توجه است.
نام هنرمند: آیدین آغداشلو نام اثر: ... ( از مجموعه Occidentals )
نام هنرمند: مارک تنسی نام اثر: عقبگرد به جلو
پرسش به جای پاسخ: اگه کسی سوال نداره تا من بپرسم: به زباله دانی پسزمینه نقاشی دقت کرده اید؟ به آثار بجا مانده هنری خراب و نابود شده؟ به سواران جنگی که فاتحانه از دیار اشغال شده می گذرند؟ به نشستن وارونه بر اسب هایشان؟ به دوربین های در دستشان که به پشت سر می نگرند؟...پرسشی نیست؟
نام هنرمند: حسام ابریشمی نام اثر: رویای بهار
(حسام ابریشمی متولد شیراز و ساکن امریکا هستند)
استاد دکتر فرامرز اسماعيل بيگي استادي دانشور، معلمي دلسوز و پژوهشگري بزرگ در زمينه پزشکي است.
ایشان پس از پايان تحصيلات متوسطه خود در ايران، راهي آمريكا شد و در سال 1962 درجه دكتراي عمومي را در سال 1966 از دانشكده پزشكي جانز هاپكينز دريافت كرده و طي سالهاي 1966 تا 1968 دستيار طب در بيمارستان جان هاپكينز بود.
دكتر اسماعيل بيگي به عنوان Research Fellow در موسسه پژوهشي قلب و عروق دانشگاه كاليفرنيا از سال 1968 تا 1971 به آموختن پرداخت و در سالهاي 1971 تا 1972 رزيدنت ارشد طب و هماتولوژي در بيمارستان جانز هاپكينز بوده است. به طوري كه در سال 1972 از دانشگاه كاليفرنيا درجه PhD بيوفيزيك را دريافت كرد.
وي پس از بازگشت در سن 31 سالگي به عنوان دانشيار طب داخلي و فيزيولوژي در دانشگاه پهلوي سابق به كار پرداخت و از سال 1972 تا 1979 رياست بخش داخلي دانشكده پزشكي شيراز را بعهده گرفت و در سال 1978 تا 1982 به عنوان استاد طب داخلي در دانشكده پزشكي شيراز به آموزش دستياران و دانشجويان پرداخت.
از اقدامات ارزنده دكتر اسماعيل بيگي پس از ورود به كشور تلاش در جهت تاسيس مركز پژوهشي در دانشكده شيراز، ارتقاء سطح آموزشي در دانشكده شيراز و نيز در كل كشور، عضويت در هيئت تحريريه بسياري از مجلات بين المللي و انتشار مقالات ارزشمند پژوهشي با Citation بالا در مجلات معتبر دنيا از جمله فعاليت هاي باارزش اين استاد پيشين دانشكده پزشكي شيراز است. پرورش شمار زيادي از برجسته ترين پزشکان کنوني کشور از جمله خدمات ارزشمند ایشان است، از اين رو مي توان ايشان را به عنوان الگوي يک معلم دلسوز، متعهد و دانشمند به نسل کنوني معرفي نمود.
مراسم بزرگداشت دکتر اسماعیل بیگی رئیس پیشین دانشکده پزشکی شیراز به همت جمعي از دانش آموختگان دانشكده پزشكي شيراز و با همكاري پژوهشكده بيماري هاي گوارش و كبد ايران در هفتم اردیبهشت همین سال در بیمارستان شریعتی تهران برگزار شد.
در ابتداي اين مراسم دكتر ملك زاده رييس پژوهشكده بيماري هاي گوارش و كبد ايران، ضمن بيان تاريخچه اي از زندگي و فعاليت هاي علمي دكتر اسماعيل بيگي گفت: دكتر اسماعيل بيگي، استادي دانشور، معلمي دلسوز و پژوهشگر بزرگي است كه بيش از يك دهه در كسوت استاد و رييس بخش داخلي دانشكده پزشكي شيراز در دهه هاي پنجاه و شصت هجري توانست با همكاري صميمانه ساير اساتيد ارجمند خدمات ارزشمندي ارائه كند.
وي در بخشي ديگر از سخنان خود با اشاره به افزايش تعداد دانشكده هاي پزشكي و اعضاء هيئت علمي در سالهاي پس از انقلاب اسلامي گفت: در بدو پيروزي انقلاب اسلامي، 14 هزار پزشك در كشور داشتيم كه 10 درصد از اين پزشكان در آمريكا به سر مي بردند و در حال حاضر با وجود 150 هزار پزشك در كشور كه تنها 5 درصد آنها در آمريكا حضور دارند، تعداد آنها به كفايت رسيده است.
دكتر ملك زاده تربيت اساتيد توانمند را نياز كنوني حوزه پزشكي دانست و افزود: بايستي با تربيت اساتيدي كه بتوانند نقش مربي گري (Mentorship) را ايفاء كنند، آموزش پزشكي را ارتقاء ببخشيم.
در ادامه مراسم، دكتر اكبر رجايي استاد روماتولوژي دانشگاه علوم پزشكي شيراز و از شاگردان دكتر اسماعيل بيگي گفت: هدف دكتر اسماعيل بيگي استاد پروري بود و ريشه اين استاد پروري توسط وي و همكارانش در حدود 40 سال پيش در دانشكده پزشكي شيراز كاشته و جوانه هاي زيادي از آن منشعب شد.
( در تصویر بالا از راست: دکتر اسماعیل بیگی - دکتر محمدحسین عزیزی - دکتر رضا ملک زاده - دکتر اکبر رجایی)
در بخشي ديگر از مراسم دكتر محمدرضا گنجي عضو هيئت علمي دانشگاه علوم پزشكي تهران و ديگر شاگرد دكتر اسماعيل بيگي، معلم خوب را هديه خداوندي ناميد و افزود: يك معلم خوب درس نمي دهد بلكه بستري مناسب را براي يادگيري فراهم مي كند.
در ادامه دكتر سياوش ناصري مقدم از دانش آموختگان عضو هيئت علمي دانشگاه علوم پزشكي تهران و از دانش آموختگان دانشكده پزشكي شيراز، ضمن برشمردن علل موفقيت دكتر اسماعيل بيگي گفت: تحصيل در بهترين دانشكده هاي پزشكي و داشتن آرزوهاي دور و دراز از علل اين موفقيت است.
در ادامه مراسم، دكتر عزيزي عضو هيئت علمي دانشگاه علوم پزشكي تهران و دانش آموخته دانشكده پزشكي شيراز، در رابطه با كارنامه پژوهشي دكتر اسماعيل بيگي گفت: دكتر اسماعيل بيگي تا سال 2011 ميلادي، مجموعاً 64 مقاله پژوهشي در زمينه علوم باليني و 111 مقاله در زمينه علوم پايه پزشكي در مجلات معتبر جهاني منشر كرده است.
در بخشي ديگر از مراسم دكتر اسماعيل بيگي استاد پيشين دانشكده پزشكي شيراز با اشاره به علل درخشش و موفقيت اين دانشكده در طي سالهاي گذشته گفت: حضور اساتيد دانشور و دانشجويان باهوش، تدريس دروس به زبان انگليسي و وجود كتابخانه اي مجهز به مجلات علمي معتبر از دلايل موفقيت اين دانشكده بود.
دكتر اسماعيل بيگي افزود: وجود آموزشگاه پرستاري در سطحي بسيار عالي، وجود بيماري هاي گوناگون و بالتبع تسهيل آموزش دانشجويان و در نهايت وجود بيمارستانهاي متعدد آموزشي درماني با كادر آموزشي خبره از ديگر عللي بود كه زمينه هاي موفقيت اين دانشكده را فراهم كرده بود.
توضيح اين كه در بخشي ديگر از اين مراسم دكتر اسماعيل بيگي، در مورد بيماري ديابت نوع دو و درمان آن به ارائه سخنراني پرداخت. همچنين در پايان دانش آموختگان دانشكده پزشكي شيراز، با اهداي لوح تقدير و هديه اي به رسم يادبود از خدمات ارزنده دكتر اسماعيل بيگي تقدير كردند.
برای خواندن مقاله نقش و خدمات استاد اسماعیل بیگی برای دانشکده پزشکی شیراز اینجا را کلیک نمایید. برای دیدن منبع خبر اینجا را کلیک کنید. برای دیدن گالری عکس های مراسم هم اینجا را کلیک کنید.
...در حالی که پله های داخلی روشن شد پرسیدم: چه کسی آنجاست، آکسینیا؟ ( آپارتمان پزشک در اینجا دو طبقه بود: بالا؛ اتاق و اتاق خواب است در پایین سالن نهارخوری، یک اتاق خواب دیگر که معلوم نیست دقیقاً برای چه می باشد و آشپزخانه که در آن آکسینیای آشپز زندگی می کرد، همسرش هم که دیگر نگهبان دائمی بیمارستان شده است).
- بله، بیماری آمده است...
باید بگویم حقیقتاً خوشحال شدم. خوابم نمی آمد و از سروصدای جویدن موش ها و خاطرات زنده شده و تنهایی ام دلتنگ شده بودم و آمدن این مرد بیمار به این معنی است که زنی وجود ندارد، پس یعنی اوضاع خیلی وحشتناک نیست زیرا زایمانی در کار نیست.
- آمد؟
آکسینیا در حالی که خمیازه می کشید پاسخ داد:
- بله، آمد.
- اجازه بده به اتاقم بیاید.
پله ها برای مدت طولانی غژغژ کردند گویا شخصی موقر و سنگین وزن بالا می آید. در این مدت پشت میز تحریرم نشستم و تلاش می کردم تا کاملاً هوشیاری خود را حفظ کنم و از حالت حرفه ام خارج نشوم. دست راستم را بر روی گوشی طبی گذاشتم گویی هفت تیری در دست دارم. در آستانه در مردی خود را به داخل کشید با پوستینی از پوست گوسفند به تن و چکمه های نمدی به پا، کلاهش را نیز در دستش گرفته بود.با لحنی جدی برای آسودگی خاطرم سوال کردم: چه شده که چنین دیروقت مراجعه کرده اید؟....
- تب آزارم می دهد. از دوتلسف آمده ام...
- تب؟
- بله، آسیابانم.
- چطور آزارتان می دهد، توضیح دهید!
- هر روز ساعت دوازده سرم شروع به درد می کند سپس گرم می شوم ادامه می یابد و دو ساعت بعد رهایم می کند و تمام می شود.
- و در ادامه روز خوب هستید؟
- پاهایم ضعف دارند
- آها ...دکمه هایتان را باز کنید...اوهوم...خوب
در حالی که معاینه اش می کردم، گفتم: که اینطور، شما به مالاریا مبتلا شدید، تب نوبه...(صص ۹۲-۹۴)
میخائیل بولگاکوف نویسنده و نمایشنامه نویس روس که او را بیشتر بخاطر کتاب مرشد و مارگریتا می شناسند در ۱۸۹۱ در کی یف اوکراین به دنیا آمد. پزشکی را در همان کشور خواند و پس از اتمام این رشته در سال های ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ برای درمان بیماران به روستای دورافتاده ای اعزام شد. پس از پایان ماموریتش به بیمارستان کی یف بازگشت. او در این روستا " با اولین لامپ برقی ۳۵ مایل فاصله " داشته است. خاطرات او از طبابت در این روستا در بخش اول کتاب خاطرات پزشک جوان به نگارش درآمده است. بولگاکوف در سال ۱۹۴۰ به دلیل بیماری کلیوی درگذشت. روزنامه تایمز او را به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان دنیا در قرن بیستم معرفی کرده است.

در بخش های پایانی این فصل کتاب چنین می خوانیم :
...آه آیینه خاطرات! یک سال گذشت. زمانی که آنرا به یاد می آورم برایم خنده دار است! شب فرارسیده است. در اتاق زیر نور لامپ در حالی که دود تلخ تنباکو در اتاق شناور بود کارهایم را جمع بندی می کردم. قلبم لبریز غرور بود. در این یک سال دو قطع عضو ران انجام دادم در حالی که قطع انگشتان را حساب نمی کردم! هجده بار برای بیماری فتق نسخه نوشتم، بریدن نای را به خوبی انجام داده بودم، چندین عفونت عمیق را شکافته بودم! گچ گرفتن چند شکستگی، جا انداختن در رفتگی استخوان، وضع حمل...چه زخم هایی را که ندوختم.چه سینه پهلوهایی را که ندیدم که بخاطر آن مجبور شدیم دنده ها را بشکنیم، چه ذات الریه هایی، حصبه، سیفلیس، فتق، سرطان و سارکوم هایی که ندیدم.
با شوق و ذوق دفتر درمانگاه را باز کردم و شروع به شمردن کردم. شمردم در طول یک سال تا به امروز بعدازظهر، 15613 بیمار را ویزیت کرده بودم که دویست نفر از آنها بیماران ثابتم بودند و فقط شش نفر در طول این یکسال مرده بودند. دفتر را بستم و تصمیم گرفتم که بخوابم. من قهرمان بیست و چهارساله بر روی تختم دراز کشیدم و در حالی که خوابم می برد به این فکر می کردم که اکنون بسیار با تجربه شده ام. از چه باید بترسم؟ هیچ چیز. من بدنهایی را بریده ام، بریده ام، بریده ام...دستانم اکنون شجاعانه می برند و نمی لرزند. هرگونه فاجعه ای را دیده ام و کلام خیلی از کشاورزانی را متوجه شده ام که هیچ کس نمی تواند بفهمد، ولی من از آنها مثل شرلوک هلمز که از مدارک سری سردرمی آورد، سردرآوردم.قبل از این با هر صدای دری به خود می لرزیدم و از ترس به خود می پیچیدم...اما اکنون...( صص۱۰۸ - ۱۱۰)
*خواندن این کتاب بسیار جالب را به همه دوستان توصیه می کنم. بسیاری از خاطرات بولگاکوف - بجز در طرز درمان بیماری ها - شبیه همان وقایع و اتفاقاتی است که خیلی از ما در زمان گذراندن دوره طرح و پیام آوری بهداشت با آن دست به گریبان بوده و برخورد داشته ایم. پس از چخوف اولین پزشکی است که نوشته هایش برایم دلنشین بود. هر دوی اینها با فاصله زیادی از سامرست موام پزشک در رتبه های بالای لیست نویسندگان پزشک مورد علاقه ام قرار می گیرند.
نام هنرمند: ایگون شیل نام اثر: گرتی
پرسش بجای پاسخ: به خطوط بسیار محکم نقاشی توجه کرده اید؟ به رنگ های تفکیک شده در بالا و پایین نقاشی؟و ... مهم: چرا دور و بر سوژه بدون فضا است؟ ایگون شیل یکی از محبوب ترین نقاشانی است که هروقت کارهاش را می بینم یاد این شعر می افتم که: " با اینا خستگی مو در می کنم"
نام هنرمند: نصرت الله مسلمیان نام اثر:
پرسش به جای پاسخ؟
پیرس: من فقط می گم که غذاهای خام و فراوری نشده سالم ترین غذاها هستند.
جرمی:غذای من که راحت تر میشه بسته بندیش کرد***
پیرس: تو دیگه زیادی راحت طلبی!!
*راستی از این ترجمه خوشتون اومد؟ کار خودم تنهایی بود ها!! ضمناْ در زمینه ترجمه متن های بالا اگر ترجمه بهتری به ذهنتون میرسه بنویسین. به کسی که بهترین ترجمه را انجام بده یک جایزه داده میشه
**این کاریکاتور هم برای خانم م.و که از زیادی مطالب جدی صداشون به آسمون رفته بود.
***به نظرم این ترجمه بهتر هست:
۱- نهار من را که راحت تر میشه پیچیدش

فریدا کالو ( 1907 – 1954) مشهورترین نقاش زن و بزرگترین نقاش سوررئالیست مکزیک و از پیشگامان این سبک هنری، زندگی پرفراز و نشیبی داشت. وی با وجود مشکلات متعدد جسمی که بر تمام زندگی اش سایه انداخته بود توانست تابلوهای متعددی خلق کند که علاوه بر بدیع بودن مضامین آنها، او را به یکی از پیشروترین نقاشان سبک سوررئال بدل کرد. او در تابلوهایش علاوه بر چهره نگاری های فراوان از خود، زندگی شخصی، عادات و فرهنگ مردم سرزمین خود را نیز به تصویر کشید. فریدا کالو تا هنگام مرگ بیش از سی نمایشگاه در ایالات متحده، مکزیک، سوئد، فرانسه، انگلیس و پرو برگزار کرد.
نقاشی "دو فریدا "در زمان جدایی فریدا کالو از همسرش دیگو ریورا ترسیم شده است. یکی از فریدا ها پیراهن تیهوانا tehuana ،پیراهنی با سبکی بومی را بر تن کرده و دیگری در پیراهنی سفید و به سبک اروپایی به تصویر درآمده است. هر دو فریدا دستهای یکدیگر را گرفته اند و قلبهایشان نیزبه یکدیگر مرتبط شده است. هر دو فریدا هرچند لباس های متفاوتی در بردارند اما هر دو یکی هستند و تنها پوشش ظاهری شان متفاوت است. در سمت راست فریدایی است که توسط دیگو ریورا دوست داشته می شد: فریدایی در لباس سنتی و بومی مکزیک. در دستانش طلسمی از دیگو ریورا دیده می شود. در سمت چپ فریدا در لباس توری و سفید مربوط به عهد ویکتوریا است: فریدایی که دیگو ریورا آنرا ترک کرده بود. قلب هر دو زن هرچند به صورتی نمادین اما با ترسیمی واقع گرایانه در محل آناتومیک خود و بر روی لباس هایشان و در معرض دید، نشان داده شده است. نمایش قلبها به معنای حضور دردی جانکاه در روح و روان فریدا است. فریدای با لباس سفید با قلبی باز شده که نمادی از قلب شکسته شده است به تصویر درآمده و قلب فریدای دیگر به صورتی معمولی و بی هیچ واکنش خاصی ترسیم شده است. از قلب فریدای دوست داشتنی یک رگ خونی جوانه زده که به قلب باز شده و مجروح می رود و به آن نیز خون و انرژی حیاتی را می رساند. در این بین یک شریان دیگر نیز توسط پنسی که توسط فریدای ترک شده برای جلوگیری از خونریزی محکم گرفته شده است، می رسد. این شریان همچون طنابی از یک قلب به سمت دیگری کشیده و گویی هر دو فریدا را که گویی نماد دو فرهنگ متفاوت اند را به یکدیگر می پیوندد. خون در فرهنگ آزتک ها به معنی درد و رنج فرد است می تواند نشاندهنده ناراحتی روحی فریدا باشد. در اینجا فریدای با پیراهن سفید هر چند می خواهد خونریزی را کنترل کند اما قادر به مهار آن نمیشود. این درد و الم چه بخاطر حوادث تاثربرانگیز دور و بر باشد و چه بخاطر سرنوشت تلخ فریدا، در این خونریزی نشان داده شده است. چه بسا که اگر فریدا این خونریزی و درد را کنترل نکند منجر به مرگش خواهد شد. هرچند دو فریدا دستان یکدیگر را در دست گرفته اند اما ازآنجا که هر دو فریدا یک نفرند، این همبستگی به معنای اینست که فریدا، خودش تنها همدم ، مونس و یاور خودش است. آسمان بالای سرشان نیز با ابرهای تیره و باران زایی که پیام آور طوفان درونی و روحی فریدا هستند پر شده است .
فریدا در خاطرات روزانه خود می نویسد که این نقاشی از خاطره ای در کودکی اش برآمده است که در آن زمان همیشه یک همبازی همسال را تصور می کرده است. او می نویسد :"از انجا که موضوعات نقاشی من همیشه احساساتم، وضعیت فکری ام و واکنشم به حوادث زندگی هستند، من مکرراً تمام اینها را در قالب سوژه ای به نام "خودم" به تصویر کشیده ام. خودم واقعی ترین چیزی هستم که می توانم برای بیان آنچه که در درونم و خارج از وجودم می گذرد ترسیم کنم.
نام هنرمند: مارلن دوما نام اثر:Jule-die Vrou
پرسش؟ ....
در مورد رنگ ها؟ عدم نمایش پسزمینه؟ دست ها؟ کلوز آپ چهره؟
نام هنرمند: بهرام دبیری - نام اثر: زن و پرنده( از مجموعه مکتب شیراز)
پرسش به جای پاسخ:
نام هنرمند: گرهارد ریشتر نام اثر: بتی (تکنیک: رنگ و روغن)
پرسش به جای پاسخ:
*راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟/ بلیک موریسن؛ ترجمه فرزانه طاهری؛ انتشارات سخن؛ 1380
ساعت شش و نیم بیدار می شوم، ظلمت مطلق است، و از پله ها که پایین میروم – با اضطرابی مختصر اما کاملاً مطمئن از اینکه هنوز زنده است – صداهای منظم دماغ بالا کشیدن برای نفس گیری را می شنوم. مادرم طاقباز خوابیده، نسخه ای از رمان دیک فرانسیس که با حروف درشت چاپ شده روی سینه اش دمر افتاده است. پدرم به پهلو خوابیده، و هر به چندی انگار می خواهد بالاتنه اش را بلند کند، دست راستش کورمال دنبال لبه تخت می گردد، انگشتانش می جنبند تا لبه را بگیرند، بازویش منقبض می شود. اما بعد دست سست می شود، بازو شل می شود، باز در خواب فرو می رود. می روم که چای درست کنم و برمی گردم که کنار تخت بنشینم. مادرم بیدار می شود، لحظه ای از اینکه مرا آنجا می بیند گیج می شود. یک فنجان چای به دستش می دهم و او در تخت می نشیند:
می پرسم: حالش چطور بوده؟
-ساعت چهار بیدار شد و لب تخت نشست و سرفه کرد و سرفه کردتا اینکه انگار چیزی بالا آورد و حالش بهتر شد. بعد بهش آمپول زدم.
-مورفین؟
-بله. اولین بار بود که نپرسید برای چه. فقط گفت می شود حالا بخوابم؟
از بال بال زدن ضعیفش برای بلند کردن خودش می گویم: به نظر ظالمانه است که آدم کمکش نکند، اما وقتی اینقدر ضعیف است و بی حس و حال، نشاندنش ظالمانه تر است.بعد متوجه می شوم که دارد چشمانش را باز می کند، نگاهش انگار به چیزی آن طرف تخت دوخته شده است و من می روم آن طرف تخت، در تیررس نگاهش، به این امید که متوجهم شود. اما متوجه هیچ چیزی نمی شود: چشمانش مه آلوده به جایی میانه راه می نگرند – انگار مرده اند. نفسش هم جوری تغییر کرده است – مادرم متوجه می شود – کندتر، اما هنوز منظم. بعد نفسی اندکی قوی تر از معمول بیرون می دهد – و متوقف می شود. برای مادرم سر تکان می دهم. پس از حدود نیم دقیقه باز نفس می کشد، سبک، فقط یک نفخه، و مادرم دست چپ را بر سینه خود می گذارد، انگار که بگوید خدا را شکر، فکر کردم رفت. بعد باز هیچ. نیم دقیقه دیگر، نفخه ای دیگر. بعد سکوت. و باز سکوت، آرام. به ساعت روی میزش نگاه می کنم، ساعت هفت. بعد به ساعت روی میزپاتختی مادرم: هفت و ده دقیقه. بسیار ساکت ست. فقط صدای قار قار دوردست کلاغ ها را می شنوم....(ص 215 تا 216)
...آخرین بار پدرت را کی دیدی؟ وقتی بود که تابوت را سوزاندند؟ درش را بستند؟ وقتی آخرین بار نفس را بیرون داد؟ وقتی برای آخرین بار نشست و چیزی گفت؟ آخرین باری که مرا شناخت؟ آخرین باری که لبخند زد؟ آخرین باری که بدون کمک کسی کار خودش را انجام داد؟ آخرین باری که سالم و سرحال بود؟ آخرین باری که فکر کرد شاید سالم باشد، پیش ز اینکه خبر را به او بدهند؟ دارم سعی می کنم آخرین لحظه ای را که هنوز بی تردید خودش بود پیدا کنم، کامل و تمام عیار، خود خودش.
آخرین بار پدرت را کی دیدی؟ در سرمای سردخانه ای زیرزمین خانه جدید پشت میزم می نشینم، همان خانه ای که کمکم کرد بخرم، دستگاه تنظیم ضربان قلبش بر تاقچه ای بالای واژه کامپیوتر شخصی ام قرار دارد و قفسه های کتاب هیچ معنایی ندارند جز اینکه به یادم بیاورند: اینها اولین قفسه هایی هستند که تابحال بدون حضور او سوار کرده ام. سعی می کنم بنویسم اما فقط یک موضوع هست :او.
بهترین کار اینست که آدم هرگز کسی را دوست نداشته باشد: عشق یعنی اینکه دوآدم خیلی زیاد به هم نزدیک شوند؛ یعنی اینکه آدمها بخواهند تمام مدت با هم باشند و بعد یکی از آنها می میرد و دیگری را محروم از خود به جای می گذارد. فکر می کردم دیدن مرگ پدرم ترسم را از مرگ از میان می برد و برد. فکر نکرده بودم سبب می شود احساس کنم که مرگ بر زندگی ترجیح دارد..."آخرین بار پدرت را کی دیدی؟" یا شاید پدر خودم بود که این عبارت را گفته بود. یادم هست هجده یا نوزده ساله یا بیست و چند ساله بودم و داشتم از او فاصله می گرفتم و کمتر و کمتر او را می دیدم که گفت مرگ پدرش برایش چه سنگین بوده و دلش نمی خواهد همین بلا سر من بیاید:" آخر هر هفته پدربزرگت را می دیدم. اما به دلیلی حدود شش هفته می شد که او را ندیده بودم، و بعد سکته قلبی کرد و مرد. اختلاف هایی با هم داشتیم که هیچوقت واقعاً حلشان نکردیم. یادم هست کسی در مراسم احیایش پرسید: آخرین بار پدرت را کی دیدی؟ و احساس خیلی بدی به من دست داد... خود را چون یک مفتش احساس می کنم " تو آخرین بار کی پدرت را دیدی؟ می خواهم به آدمها هشدار بدهم: اندوه فرزندی را دست کم نگیرید، فکر نکنید چون دیگر با پدر و مادرتان زندگی نمی کنید، رابطه پر از دردسری با آنها داشته اید، بزرگ شده اید و شاید خودتان پدر و مادر شده اید، فکر نکنید اینها کار را پس از مرگ آنها بر شما ساده تر میکند. خوره مرگ شده ام. در میهمانی شام با مرگ زدگی ام آدمها را معذب می کنم. سابقاً فکر می کردم جهان به دو دسته تقسیم می شود: آنها که بچه دارند و آنها که ندارند؛ حال فکر می کنم به آنهایی تقسیم می شود که پدر و مادرشان را از دست داده اند و آنها که پدر و مادرشان هنوز زنده اند.( ص 295 تا 299)
پی نوشت ۱: برای خواندن مطلب بیشتری درباره این کتاب اینجا را کلیک کنید. این لینک به مطلبی در وب سایت استاد محمد قائد عزیز که کتاب رنج و التیام را ترجمه نموده اند و به عنوان ضمیمه ای بر کتاب اصلی مطلبی نیز در خصوص کتاب راستی پدرت را کی دیدی نوشته اند لینک شده است.
پی نوشت ۲:بلیک موریسون از نویسندگان معاصر انگلستان است. در کتاب "راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی" به شرح وقایع و خاطرات خود از آخرین ماه های زندگی پدرش که در شهر محل سکونتشان پزشک بوده است می پردازد. او در این ماه ها با فلش بک زدن به گذشته خانواده و خاطرات پدر سعی در ایجاد تصویری از آنچه که خود به عنوان تصویر پدر در ذهن دارد می پردازد.
نام هنرمند: محمدعلی ترقی جاه نام اثر: مرغ باغ ملکوت
نیاز به توضیح واضحات دارید؟ پرسش های خود را بنویسید