باز باران با ترانه/ با گوهرهای فراوان/ می خورد بر بام خانه/ یادم آرد روز باران/ گردش یك روز دیرین/ خوب و شیرین/ توی جنگل های گیلان/ كودكی ده ساله بودم/ شاد و خرم/ نرم و نازك/ چست و چابك/ با دو پای كودكانه/ می دویدم همچو آهو/ می پریدم ازلب جوی/ دور میگشتم ز خانه/ می شنیدم از پرنده/ داستان های نهانی/ از لب باد وزنده/ رازهای زندگانی/ بس گوارا بود باران/ وه چه زیبا بود باران/ می شنیدم اندر این گوهر فشانی/ رازهای جاودانی, پندهای آسمانی/ بشنو از من كودك من/ پیش چشم مرد فردا/ زندگانی خواه تیره خواه روشن/ هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا

دکتر مجدالدين ميرفخرايي که با نام گلچين گيلاني شناخته میشود در سال 1288 در رشت چشم به جهان گشود. مجدالدين دوره‌ي ابتدايي را در رشت گذرانيد . براي ادامه‌ي تحصيل به تهران رفت و دوره‌هاي  متوسطه را در مدرسه‌هاي سيروس و دارالفنون گذراند. گلچين در دارالفنون شاگرد استاداني مانند عباس اقبال آشتياني و حسن وحيد دستگردي بود. وي از تشويق وحيد دستگردي در زمينه‌ي سرودن شعر و نشر برخي از آنها در مجله‌ي ارمغان بهره‌مندي يافت.

دکتر میرفخرایی براي ادامه‌ي تحصيل رشته‌ي زبان و ادبيات فرانسوي را در دارالمعلمين عالي و دانشگاه تربيت معلم برگزيد. پس از فراغت از تحصيل، در آزمون اعزام دانشجو به اروپا شرکت کرد و موفق شد که این آزمون را با موفقیت به پایان برساند. وی در انگلستان به تحصيل در رشته‌ي ادبيات انگليسي پرداخت. اما پس از مدتي، بي‌علاقگي خود را به اين رشته نشان داد و با وجود مخالفت مقامات مسوول ايراني، با گذراندن دوره‌ي مقدماتي به تحصيل در رشته‌ي پزشکي دانشگاه لندن مشغول شد.

او مشغول تحصيل در رشته‌ي پزشکي بود که شعله‌هاي جنگ جهاني دوم درگرفت و تحصيلش مدتي به تعويق افتاد. وي به خلاف ديگر دانشجويان ايراني، در انگلستان ماند و با گويندگي در فيلم‌هاي خبري و اخبار راديو با ترجمه‌ي اخبار و حتي رانندگي آمبولانس، آن شرايط دشوار را سپري کرد. تحصيلات گلچين در پزشکي عمومي و دوره‌ي تخصصي بيماري‌هاي گرمسيري، سرانجام در سال 1947 به پايان رسيد. اما او در لندن اقامت کرد و دیگر هیچگاه به ايران بازنگشت. در اين شهر مطب داشت و مشاور پزشکي سفارت ايران در لندن بود.

دکتر مجدالدين ميرفخرايي در شصت و سه سالگي، به ناگهان و به سبب سرطان خون پيشرفته،‌زندگي را در لندن به تاریخ 29‌آذر 1351 (برابر با بيستم دسامبر 1972م) بدرود گفت و در همين شهر به خاک سپرده شد.

یک شعر دیگر را هم از گلچین گیلانی با هم بخوانیم تا بدانیم که تمامی شعرهای این عزیز آنقدر شیرین نبوده است:

يک روز دوباره خانه خواهم رفت

در خواهم زد چو مرد بيگانه

خواهي پرسيد: کيست پشت در؟

خواهم پرسيد: کيست در خانه؟

آري يک روز خانه خواهم رفت

در خواهم زد چو مرد ديوانه

ديوانه‌تري به خشم خواهد گفت:

او ديگر نيست توي اين خانه

يک روز دوباره خانه خواهم رفت...

اما ... اما کجاست آن خانه؟

نه مادر

نه پدر

نه در...

آيا ... آيا همه چيز افسانه؟

* می توانید برای کسب اطلاعات بیشتر به آخرین شماره مجله " نگاه نو " مراجعه نمایید.