بازگشت
- می دونی، چیزی که این روزا داره تو مغزم وول می خوره درباره ی زندگیه. یه زندگی از دست رفته، امکانات و فرصت های از دست رفته. الان که نگاه می کنم، می بینم خیلی توانایی ها رو دارم که منو از خیلی ها پیش انداخت اما یه چیز، یه جمله رو کاشکی یه نفر به من گفته بود؛ یکی که حرفش روم اثر داشته باشه و بتونم قبولش کنم. خودم این جمله رو سالها پیش مدام تو گوش پسرم تکرار می کردم و اون هم اینکه اول کار اصلی تو انجام بده بعد هر غلطی خواستی بکن. فکر می کنم این جمله می تونه زندگی خیلی ها رو نجات بده.
دانشجو که بودم بیشتر وقتم رو به کتاب خوندن می گذروندم. دوست داشتم و لذت می بردم از اینکه بشینم جایی و فقط کتاب بخونم. حتی میشه بگی کتاب ها رو می بلعیدم. می دونی، زمان جونی ما، اینقدر کافه های مختلف باز نشده بود و بهترین جا برای لم دادن و کتاب خوندن همون اتاق کوچیک خودت بود. اما حواسم نبود که کتابای درسی خودم در اولویت اند. همیشه کتابای غیردرسی برام بهترین دوست بودند. درس هام رو با این نگاه می خوندم که چون قرار نیست من جزو اون نخبه های کلاس باشم و برم تخصصم رو بگیرم پس وقت برای خوندن مجددشن دارم و الان فقط نیاز دارم که پاس شون کنم.
بعدتر که بزرگتر شدم هم کار کردن در اولویت بود اما باز هم درس خوندن و کیس های هر روزه رو مرور کردن برام اولویت نبود. یادمه بعد از چند سال زور زدن این عادت رو پیدا کردم که برم و کیس هایی رو که بلد نبودم رو بخونم. هرچی آدم دوروبر خودم می دیدم همه شون گویا به صورت نانوشته بلد بودند که بیماران رو مدیریت و درمان کنند. هرچند نکته های ریز رو هیشکی نمی دونست اما انگار برای من یه جای کار لنگ میزد. در این دوران سرخوشانه جوانی هم کتاب های دیگه بر کتابای درسی ارجحیت داشتند.
بزرگتر شدم، ازدواج کردم ، کار کردم، بچه دار شدم، مسافرت رفتم و جاهای مختلف دنیا رو دیدم و پیرتر شدم اما هنوز این عادت رو پیدا نکرده م: اول کار اصلی و بعد هر غلطی خواستی بکن. این جمله رو کاش با آب طلا نوشته بودم و بهش گوش کرده بودم.
- حالا کجای این خواندن ها بده؟ خیلی ها در خیلی جاها نقص دارند و اینقدر به خودشون سخت نمی گیرند. خیلی ها فقط پول درآورده ن و بجاش هیچ کتابی نخونده ن، مسافرتی نرفته ن و هیچ کار هیجان انگیزی در زندگی شون نکرده ن.
- می دونی، توی این سن و سال دیگه برای خیلی چیزا وقت نداری و همزمان وقت انجام دادن خیلی چیزا رو هم از دست دادی. وقتی جوون بودم وقت داشتم کتاب بخونم، گردش برم، با دوستان بیرون برم و تفریح کنم، کار کنم، درس های دانشگاه رو بخونم و بازم وقت داشته باشم. انگار که در شبانه روز یه نفر با گشاده دستی، بیشتر از 24 ساعت برام کنار گذاشته باشه. با "الان" که مقایسه می کنم می بینم توان خیلی کارها رو ندارم که هیچ، وقت نمی کنم خیلی از کارها رو هم انجام بدم. اگه کتابای علمی بخونم وقت نمی کنم کتابای دیگه ی موردعلاقه م رو بخونم، اگه ورزش کنم وقت نمی کنم چیزی بخونم، اگه تفریح کنم از کارای علمی و کارکردنم می افتم. انگار زمان هم برای به پایان بردن این عمر عجله داشته باشه
- من به نظرم داری سخت میگیری. نیاز به یه قوت قلب داری تا بتونی راهت رو ادامه بدی. اینقدری هم که فکر می کنی وضعیت خراب نشده
از روی صندلی حصیری بلند شد و گیلاسش رو گذاشت روی میز و به من نگاه کرد و گفت: ممنون که همدردی می کنی. فکر نکن اگه اینقدر تلخ حرف میزنم علائم افسردگیه. خودم می دونم اینها از علائم پیری و بازشدن چشم آدم پیر به زندگی گذشته شه. دیگه چکار می تونم بکنم. حتی در همین سن و سال هم هنوز در رویاهام می بینم که پدر و مادرم هنوز هستند و دارند برام حرف می زنند و منو تشویق می کنند اما همین ها هم رویاست. رویای پدر و مادر هیچوقت از آدم جدا نمیشه. دلت برای بچه هات و پدر و مادرت تنگ میشه و هیچ کاری نمی تونی بکنی جز اینکه بشینی و حرافی کنی و وقت بکشی و به امید دیدار مجددشون بمونی..."
از کتاب بازگشت نوشته دکتر تسلیما نسرین







.jpg)


















<-- تصویری از کتاب تشزیح منصوری






رتبه اول وبلاگ نویسی در سومین و رتبه دوم در چهارمین جشنواره دانشگاه های علوم پزشکی ایران ؛این وبلاگی درباره پزشکی و هنر است. هر چند جداگانه به پزشکی و یا هنر هم پرداخته میشود. استفاده از مطالب اين وبلاگ با ذكر ادرس وبلاگ و مطلع نمودن نویسنده وبلاگ مجاز است