داستان کتابخوانی من –بخش دهم

دوستان گرامی

این بخش آخرین  قسمتی است که با نوشتن آن مزاحم  اوقات  ارزشمند شما می شوم. البته اگر در آینده فرصت و سعادتی یافتم دوباره برداشت خود را از کتابها باز گو می کنم . بهر حال از شما که این نوشته های ناچیز را خواندید و از آقای دکتر نوروزی – دارنده این وبگاه - که این فرصت را برایم فراهم فرمود، بسیارسپاسگزارم. به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ...

دوستدار : م. ح. عزیزی

***

 اما حکایت دهم را به کتاب خاطره یکی از پزشکان ایرانی اختصاص داد ه ام ، داستانی  عبرت آموز، که بسیار تلخ و جانکاه است و به گفته فردوسی بزرگ : یکی داستانست پر آب چشم. خواندن این  کتاب آدمی را به شگفتی و اندوه  وا می دارد ، زیرا در می یابد که گاه  این انسان تا چه حد می تواند خطرناک شود  و بر سر همنوعانش چه ها که  نمی آورد....عنوان کتاب" در ماگادان کسی پیر نمی شود  است . من این کتاب را دوبار خوانده ام و هر بار عمیقا در اندوه نویسنده  بی آنکه او را از نزدیک بشناسم شریک شده  و از رویداد های تلخ  دردناکی که بر سر او آمده، به شدت  اندوهگین شده  و سرانجام  به عنوان یکی از هموطنان او از رهایی ا ش شادمان گشته ام . نثر کتاب روان و دلنشین  است و خاطرات راوی را صادقانه بیان می کند . به گمان من ، اگر روزی کارگردان برجسته ای از روی آن فیلمی می ساخت، بی تردید مورد توجه مخاطبان بسیاری قرار می گرفت.

به روایت کتاب ، عطا صفوی در سال 1305 ش در ساری به دنیا آمد . وی در سال 1956/ 1335 ش به دانشکده پزشکی بوعلی سینای شهر دوشنبه در تاجیکستان راه یافت . پس از فراغت از تحصیل ، به مدت دو سال به طبابت در نزدیکی شهر دوشنبه پرداخت و پس از آن دوره ی تخصصی جراحی کلیه و مجاری اداری را در دانشکده مذکور گذراند .[1]   دکتر صفوی خاطرات عبرت آموز و تلخ خود را در کتابی با عنوان «درماگادان کسی پیر نمی شود » ، نگاشته است . کتاب مزبور در سال 1383 ش در ایران منتشر شده است .[2]

در چند جای کتاب ،  دکتر صفوی از انگیزه نگارش آن سخن گفته و می نویسد : « هموطنان عزیر ، این خاطرات غمگین و وحشتناک را در ایام پیری با قلم ساده و بی پیرایه ، بدون شاخ و برگ برای نسل آینده می نویسم که بدانند ده سال از عمر یک ایرانی ، در قطب شمال ، در شرایط طاقت فرسای نظام استالینی چگونه گذشت .[3]  وی بر این باور است : « سرگذشت انسان یکی از بهترین و پر ارزش ترین گنجینه های بشری است . بدون انتقال این گنجینه و تجربیات بشری ، وجدان ، انصاف ، شیوه های کار و زندگی و شعور نمی توانست شکل بگیرد .[4]

     بر اساس روایت کتاب ، دکتر عطا صفوی در ساری ، در خانواده ای تنگدست به دنیا آمد . در دوران کودکی و نوجوانی ، شاهد ناداری مردم ، بی عدالتی و محرومیت در جامعه و رنج هموطنان خود ، بود .وی در این باره می نویسد : « ساری در آن زمان ، بیشتر از پانزده تا بیست هزار نفر جمعیت نداشت ... کیا کلا ، یک بخش از املاک شاهنشاهی مازندران بود که رضا شاه به زور غصب کرده بود . من کلاس های چهارم ، پنجم و ششم را در کیاکلا گذراندم . در این زمان در کیاکلا ، بی کاری مردم مازندران را می دیدیم که چگونه تمامی اهالی از پیر و جوان ، زن و مرد ، حتی هم سن و سال های من ،همانند برده جان می کنند . از همان هنگام نوجوانی بود که در وجود من کینه علیه نظامیان املاک رضا شاهی در من ریشه دواند و برای همیشه در خاطرم نقش بست .»[5] از این رو ؛ صفوی در نوجوانی ( 1944 م ) در شهرستان شاهی ( قائم شهر کنونی ) به عضویت سازمان جوانان حزب توده در می آید . وی علت گرایش خود را به آن حزب ، دیدن فقر و محرومیت مردم و تبلیغات حزب بر شمرده است و می گوید : « در عرض پنج سالی که ارتش شوروی ، ایران را اشغال کرده بود ، دو شهر مازندران یعنی شاهی و بهشهر بیشتر از دیگر شهرهای مازندران زیر نفوذ شوروی و حزب توده بود ... و شاهی آن وقت شهر کارگری و حزب توده در آنجا قوی بود .»[6] سپس می افزاید که رهبران حزب توده ، گاهی از تهران برای سخنرانی و تبلیغات به آن جا می آمدند و در جای دیگری از کتاب می نویسد : « ما این دروغ ها را باور می کردیم و گول می خوردیم ...» و با پیروزی ارتش سرخ بر فاشیسم هیتلری ، اعتبار شوروی به خصوص نزد ما حزبی ها دو چندان شد . »[7] دکتر صفوی افزوده است : « با یک دنیا امید به آینده ، وطنم را دوست داشته و همیشه در این فکر بودم که چکار باید کرد که مردم کشور ما زندگی شایسته و بهتری داشته باشند .»از این رو ، نیز مانند بسیاری از جوانان در آن زمان به اشتباه ، تنها راه نجات ایران را در برنامه حزب توده می دید. [8] اما به زودی به خطای فاحش خود پی برد. . وی می نویسد : « بعدها    اردوگاه کار اجباری قطب شمال در نزدیکی آلاسکا به ساده لوحی خود و کعبه خود ( مسکو ) ناسزا می گفتم ".[9]  بنا به روایت کتاب « درماگادان کسی پیر نمی شود » پس از آن که صفوی جوان به عضویت حزب توده درآمد ، بعد از پایان دوران دبیرستان ، به دانشسرای مقدماتی ساری راه یافت ، اما تحصیل خود را نیمه تمام رها کرد و به همراه سه تن از دوستانش ( که یکی از آن ها به خاطر فعالیت های سیاسی به زندان محکوم شده بود و قصد فرار به شوروی داشت ، در سن بیست سالگی رهسپار بهشت دروغین می شود . اما بلافاصله پس از عبور از مرز و ورود به خاک شوروی ، علیرغم آن که خود را عضو حزب توده ایران معرفی می کنند و مدارک خود را به ماموران نشان می دهند ، به اتهام جاسوسی بازداشت شده و پس از تحمل زندان انفرادی ، سر انجام با حکم ک .گ .ب ،  صادره از مسکو ، به اتفاق به  اردوگاه ماگادان ، واقع در شمال شرقی سیبری ، فرستاده می شوند . صفوی در این باره می نویسد :« تاریخ آغاز این سرنوشت شوم ، اول اکتبر 1947 برابر با مهر ماه 1336 یعنی در سن بیست سالگی من بود " .....[10]  بخش اعظم کتاب خاطرات عبرت آموز دکتر صفوی به تشریح خاطرات تلخ او از اردوگاه کار اجباری ماگادان اختصاص یافته است .*[11]

دکتر صفوی می نویسد : « می دانی ماگادان چگونه جایی است ؟ آن چنان جایی است که در آن 99 نفری می گریستند و فقط یک نفر می خندید و او هم دیوانه بود . ماگادان جایی است که 8 ماه شب و 4 ماه روز است . ماگادان جایی است که مردگان را در کیسه ای می گذاشتند و روی برف های ابدی می انداختند . جایی است که کسی ترانه شاد نمی خواند . زندانیان هرگز پیر نمی شوند . زندانیان ماگادان سرود الوداع با عزیزان می خواندند و می گریستند که دیگر نخواهند توانست هرگز کودکان ، والدین و عزیزان خود را در آغوش بگیرند . در ماگادان ، درجه سرما در زمستان گاهی به 60 درجه زیر صفر می رسد . طبق قانون سوسیالیسم استالینی ، در سرمای 50 درجه زیر صفر کار می کردیم .» [12] وی سپس به شرایط دشوار کار اجباری در ماگادان پرداخته و می نویسد : « هرگروه کاری باید در هر شیفت ، سیصد تن ذغال سنگ را از اعماق معدن به کارگران بالا ، تحویل می داد . هر کارگر باید هجده تن ذغال سنگ در واگن می ریخت و در این صورت می توانست 1200 گرم نان دریافت کند . اما آنان که مثل من توانایی این کار طاقت فرسا نداشتند ، پانصد گرم نان بیشتر نمی گرفتند . البته این نان فقط اسمش نان بود . » [13]اما صفوی علیرغم همه این مصائب دوام آورد و امید آزادی و بازگشت به وطن او را زنده نگه می داشته است . او می نویسد :« اما با این همه هر طور بود ، با مرگ مبارزه کردیم و زنده ماندیم که آزاد شویم ، به وطن برگردیم و سرگذشت شوم خود را برای مردم خود و جوانان شرح دهیم تا آن ها اشتباه ما را تکرار نکنند..» [14]

آری ، خاطرات دکتر صفوی از ماگادان به قدری تلخ و گزنده است که گاه خواننده توان خود را برای شنیدن دنباله ماجرا ها از دست می دهد ، اما به امید آنکه رویداد های تلخ آن پایان یابد ، به ناچار بقیه کتاب را می خواند و از نامردمی و ستمی که عمال استالین به هزاران انسان در بند به نام عدالت و پیشرفت و عناوین دهن پر کن دیگر در خود احساس خشم و انزجار و نا امیدی و حرمان می کند ... و با خود می اندیشد به راستی  که حرمت و کرامت انسان چگونه در طول تاریخ بارها لگد مال شده و عبرتی حاصل نگردیده  ... و از خود می پرسد چرا برخی چنین می کنند ؟ و چه عاملی آنها را به چنین جنایات هولناکی در حق فرودستان وا می دارد و اینها و ده ها پرسش دیگر با خواندن این کتاب و کتابهای مشابه در ذهن خوانندگان نقش می بنندد.  

در ادامه کتاب به روایت نویسنده ، پس از آن که استالین در 1953 درگذشت و خروشچف زمام امور را در دست گرفت ، در شوروی اصلاحاتی اندکی صورت گرفت و از فشارهایی که در اردوگاه ها بر زندانیان اعمال می شد ، قدری کاسته شد . به طوری که  او می توانست در اوقات فراغت ، زبان روسی بیاموزد .[15] و بالاخره پس از سال ها  اسارت ، سرانجام در اول فوریه 1956 به او اطلاع می دهند که حکم آزادی او صادر شده و « پس از 7 سال و 2 ماه و 11 روز زندان و اردوگاه کار اجباری و یکسال و چهار ماه و ده روز تبعید می توانستم این دیار را ترک کنم .»[16] پس از آزادی صفوی تصمیم بازگشت به ایران داشته اما مطلع می شود که برخی از ایرانیان مهاجر اهل شاهی ( قائم شهر کنونی ) در شهر دوشنبه ( استالین آباد قبلی ) ، مرکز تاجیکستان هستند و حتی برخی از آن ها به تحصیل علم پرداخته اند ، [17] و از سوی دیگر وی نگران بود که اگر به ایران بر گردد ، به زندان حکومت شاه گرفتار شود . از این رو پس از آزادی به دوشنبه می رود . وی می نویسد :« برای خود دلیل تراشی می کردم که از کجا معلوم که مرا در ایران به زندان نیندازند ؟ پس چه بهتر که به استالین آباد ( دوشنبه ) بروم ، وارد دانشکده پزشکی شوم ، به آرزوی پدرم جامه ی عمل بپوشانم و پس از درست شدن اوضاع به ایران برگردم .»[18] بدین ترتیب صفوی به دانشکده پزشکی دوشنبه - تاجیکستان راه می یابد و در سال ششم با یکی از همکلاسی های تاجیک خود ازدواج می کند و  مدرک تخصص جراحی کلیه و مجاری اداری را از آن دانشکده دریافت می دارد و در سال 2003  در بخش جراحی کلیه و مجاری ادراری ( اورولوژی ) در یک بیمارستان در تاجیکستان به کار می پردازد اما او پس از انقلاب ، به فکر بازگشت به ایران می افتد و در مرداد ماه 1367 پس از دوندگی بسیار موفق به دریافت روادید از سر کنسول گری ایران در باکو -  می شود و با شادمانی بسیار راهی ایران می گردد .[19] وی در این باره می نویسد :« پس از 41 سال و 176 روز ، در 28 مارس 1989 م وارد خاک وطن شدم . تمام شب ، چشم بر هم نگذاشته بودم . پر هیجان ترین لحظات زندگیم بود" .[20]

پس از بازگشت به ایران ، دکتر صفوی ابتدا برای دیدار با آشنایان خود راهی ساری می شود و مصمم می شود که در ایران بماند و با دوندگی بسیار مجوز تأسیس مطب در ساری را بدست می آورد . اما به دلایلی که در کتاب به آن ها پرداخته است ، علی رغم میل باطنی ، وی پس از مدتی اقامت در ایران با همسرش به تاجیکستان باز می گردد .او می نویسد : « امروز 14 اکتبر 2003 ، هفتاد و پنج ساله شدم . بیش از پنجاه و پنج سال از عمرم در زندان و در اردوگاه های استالینی و غربت خانمانسوز گذشت . با آن که درد زندانیان اردوگاه های استالینی درمانی نداشت و این درد هر روز عمیق تر و مزمن تر می شد و با مرگ پایان می یافت ، اما من با یاد وطن و خاطرات دوران تحصیل و طبیعت مازندران و بوی پرتقال و نارنج و لیمو و ریزش نم نم باران ها زنده ماندم و حالا نیز چنین است . در این سن و سال با یاد وطن زنده ام و در عالم خیال ، خود را در مازندران حس می کنم .»[21]

خلاصه آنکه می توان  با اطمینان خواندن این کتاب را به همه کتابخوانان و دوستداران تاریخ معاصر ایران پیشنهاد کرد. در ماگادان کسی پیر نمی شود از جمله کتابهایی است که باید از آن تجربه تاریخی آموخت . تجربه ای جانگزا ، اما شنیدنی .  تاریخ  از این خاطره های دردناک  بسیار دارد ... چه می توان کرد؟ این ها واقعیتهای تلخی است که باید آنها را شنید و از آنها برای بهتر زیستن درسی آموخت و این رسالت را کتابها و نویسندگان  بر عهده گرفته اند. اما پرسش اینست : که هر چند استالین سالهاست مرده و نظام ستمکارانه او هم ساقط شده آیا بشریت باز هم شاهد بر پایی اردوگاههای مرگ استالینیستی مانند ماگادان نخواهد بود؟ امید که این چنین نباشد ...

 

 



[1] - صفوی ؛ عطاء : درماگادان کسی پیر نمی شود ، به کوشش اتابک فتح الله زاده ، نشر ثالث ، تهران ، 1383

[2] - صفوی ؛ عطاء : درماگادان کسی پیر نمی شود ، به کوشش اتابک فتح الله زاده ، نشر ثالث ، تهران ، 1383

[3] - همان ص 103

[4] - درماگادان کسی پیر نمی شود ، ص 103

[5] - در ماگادان کسی پیر نمی شود ، ص 12 ص 14

[6]- همان ، ص 27

[7] - در ماگادان کسی پیر نمی شود ، ص 21 ص 29 ، ص 33.

[8] - همان ،  ص 33

[9] - همان ، ص 42

[10] - در ماگادان کسی پیر نمی شود . ص 40

·       [11]   ... لازم به توضیح آن که هیچ نقطه ای از جهان ، به اندازه ماگادان (Magadan) شاهد درد و رنج و شور بختس هزاران انسان دربند نبوده است . ماگادان ، یکی از اردوگاه های کار اجباری دوران حکمفرمایی استالین ، دیکتاتور خون آشام شوروی بوده است . استالین پس از مرگ لنین در سال 1924 به قدرت رسید و به فرمان او اردوگاه های کار اجباری به تدریج در دهه 1930 ، در دوازده ناحیه روسیه بر پا شد تا مخالفین را به آن جا اعزام کنند . اردوگاه ماگادان نیز در 1933 بر پا شد . فعالیت این اردوگاه ها تا اوایل دهه 1950 به اوج خود رسید . هنگامی که استالین پی برد که زمین شناسان در بخشی از سیبری ، به معدن طلا دست یافته اند ، به سازمان امنیت شوروی ( بعدا ً ک.گ. ب) دستور داد که اردوگاهی در ماگادان بر پا کنند و با استفاده از نیروی کار هزاران زندانی نگون بخت به استخراج معدن منطقه بپردازند . پیرو این دستور ابتدا ده زندانی که مهندس معدن بودند به اردوگاه مزبور ،  اعزام شدند و از آن پس تا سال 1953، یعنی زمان مرگ استالین ، روی هم رفته هیجده میلیون نفر با قطار و کشتی به اردوگاه مزبور فرستاده شدند . شرایط دشوار زندگی ، بدی تغذیه ، کار طاقت فرسای طولانی ، سردی زیاد هوای آن ناحیه و بالاخره تنبیه و شکنجه سبب شد که دست کم چهار و نیم میلیون نفر جان باختند . اما به جای این جنایت هولناک ، ک.گ.ب توانست با پیروی از فرامین شیطانی و سوداگرانه استالین ، با بهره گیری از نیروی بدنی زندانیان بی پناه ، تنها طی سه سال ( 1931 تا 1934 م ) ، 35 تن طلا ، 6511 تن نیکل ، 407000 تن نفت ، 8924000 تن ذغال سنگ و ... به دست آورد ! ( نقل از منابع و مدارک اینترنتی در مورد ماگادان ، به زبان انگلیسی )

[12] - در ماگادان کسی پیر نمی شود . ص 110

[13] - همان ، ص 126.

[14] - در مادگان کسی پیر نمی شود . ص 149

[15] - همان ، ص 78

[16] - در مادگان کسی پیر نمی شود ، ص 214

[17] - همان ص 224

[18] - درمادگان کسی پیر نمی شود ، ص 224

[19] - همان ، ص 275 ، ص 318

[20] - همان ، ص 325

[21] - در مادگان کسی پیر نمی شود . ص 340-341